تبليغاتX
ملخ
/* /*]]>*/ حالمان هم لابد خوب است دیگر، وقتی گلایه ای نباشد و ننویسی و نخوانند . بچه تا گریه نکند، مادر پستان به دهانش نخواهد گذاشت. بد هم نگذشته این مدت، از لحاظ انصاف. فقط وقت گم کردگی غریبی که باید بیست و چهار ساعتت بشود 34 تا ، بلکم بفهمی شب و روز یعنی چه. اتفاق هم که زیاد بوده لابد...  تورنادویی که کم کمک بار سفر بسته و قهر کرده و دارد می رود.  مایلویی که تازه رسیده و بدجوری خودش را جا کرده.  امتحانی که بهتر از آن چیزی شد که فکرش را می کردیم. مخارج زندگی که تازه تازه از راه می رسند و خودی نشان می دهند و کابوس های شبانه را می سازند. اصلن بگذریم از همه این حرفهایی که تمامی ندارند. با دلی که بدجوری هوای سفر کرده چه می شود کرد که فراموش کند؟ که بی خیال شود و دم نزند و صاحبش را دق ندهد؟؟
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 10:45 توسط نجمه |

/* /*]]>*/


همیشه سعی کردم تو زندگی م خودم باشم، برای کسی نقش بازی نکنم و بین اونی که هستم و اونی که دیگران می بینن حداقل فاصله رو ایجاد کنم. بهای زیادی هم براش پرداختم و اغلب اینطوری از شخصیت من برداشت شده که زیادی ساده س و از سیاسی بازی های اجتماعی سر در نمیاره-که شاید هم درست باشه- ولی من اینطوری راحتم و احساس بد تظاهر کمتر سراغم میاد.

پیش اومده که خیلی از ارتباط های اجتماعی و دوستانه م رو به همین دلیل محدود کردم، چون طرفم بهم اجازه نمی داده خودم باشم و من هم آروم آروم کنار کشیدم.

نمی دونم اینبار از چی می ترسم و چی باعث شده این طور محتاط باشم و حس خود بودگی همیشگی م تحلیل بره.

تا حدودی می دونم چیه، اما دائم می خوام ازش فرار کنم و بذارم پای افزایش سن و تجربه و پختگی .

اما من دلم می خواد همیشه همون دختر بچه ساده زود باورِ به زعم دیگران بی سیاست باقی بمونم تا اینکه مثل یه بوقلمون خوش ادا برای هر کس نقش ویژه بازی کنم.

 وارد شدن به بازی بزرگترها برام عذاب آوره، خیلی.


+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:3 توسط نجمه |


بدین شایستگی جشنی،بدین بایستگی روزی

شما را در جهان هر روز جشنی باد و نوروزی


عید همگی مبارک


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 15:3 توسط نجمه |

خدایا انتخابات ریاست جمهوری رو هی تاخیر بینداز تا من تمام دوست های دوران کودکی و نوجوانی و جوانی ام رو در فیس بوک بیابم. بعد هم یک ف.ل.تر شکن قوی بیافرین تا بعدترش که فیس بوک دوباره ف.ی.ل.تر شد من کماکان به فیس بوک بازی ام ادامه دهم. آمین.

پ.ن: دوست صمیمی و خاص دوران دبیرستانم رو مدتی بود ازش خبر نداشتم. اول برادرش و بعد هم خواهرش رو تو فیس بوک پیدا کردم. تو آلبوم عکس های خواهرش یک عدد نی نی بسیار عسلی بود که من دیدم. بعد از خواهر دوستم حال دوستم رو پرسیدم، بعد گفت خوبه. این نی نی که عکسش موجوده پسرشه!!!!!!!

یعنی چی؟؟؟ من تا 2 سال پیش با این دوستم رابطه اس ام اسی داشتم و بعدش یهویی همدیگه رو بنا بر جبر زمانه گم کردیم. حالا پیداش کردم با یک دونه شوهر و یک نصفه بچه.از ذوق دارم می ترکم و لحظه شماری می کنم برم مشهد و ببینمش. خدایا مرسی زیاد.

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 16:49 توسط نجمه |


تو آن نه ای، که دل از صحبت تو برگیرند

        وگر ملول شوی، صاحبی دگر گیرند

وگر به خشم برانی، طریق رفتن نیست

        کجا روند که یار از تو خوبتر گیرند

به تیغ گر بزنی بیدریغ و برگردی

چو روی باز کنی

             دوستی ز سر گیرند...


پ ن: تولدت مبارک.


+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 10:55 توسط نجمه |

داشتم با مامان درباره مدیریت و اصول برنامه ریزی و سازماندهی صحبت می کردم و عواملی که کارخونه (سازمان نوعی) رو با تنش مواجه می کنه و غیره.

یهویی گفت: آره می فهمم. مثل هستی که دچار تنش شده بودن بعد رفت زن حاجی ممنوعی شد!!!!

سهیل داد زد مامان فتــــــــــــــــــــتوحـی!

گفت چه می دونم مامان جان، اسم سریالش که دیگه ممنوعی بود که ...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 12:25 توسط نجمه |

اولین روز اسفند ، صبح در مسیر رسیدن به ایستگاه اتوبوس چشمم افتاد به بوته های شمشاد، که با جوانه های  سبز روشن کوچولو اولین پیغام بهار رو فریاد زدند.

عصر موقع برگشت به خونه، درست سر کوچه، مغازه دار خوش ذوق بساط ماهی های قرمز و تنگ های بلوری رو به پا کرده بود.

عید من از راه رسید، به همین سادگی.

پ ن: من عاشق اسفند ماه هستم، عیدِ من 30 روزه و اونم جنب و جوش ماه اسفندِ و هوای دلپذیری که آدم رو مست می کنه. خیلی خوشحالم که دوست جون هم متولد اسفنده.از قبل می دونستم که بهترین مردهای دنیا متولدین اسفند ماه هستند، الان دیگه مطمئنم.

+ نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت 14:13 توسط نجمه |

این همیشه با هم بودن ما، معنای دلتنگی مان را محدود کرده به یک روز هم را ندیدن، یک عصر پنج شنبه بدون هم ماندن و خاطره کمرنگ آن دور دورهایی که بدون تو سفر می رفتم.

این چهار روز که نیستی، دل تنگ ات می شوم. خوبِ خوبِ خوب...

آنقدر که معنای هم آغوشی بعدِ فراق معلوممان شود.



+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 13:39 توسط نجمه

من واقعن برام جای سواله که بازی حامد بهداد در جشنواره امسال در حدی نبود که حتی کاندید جایزه بشه؟؟

سیمرغ و دیپلم و کوفت و زهر مار سرتونو بخوره، لااقل کاندیدش می کردین!!

اصلنم با این جشنواره تون!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 12:53 توسط نجمه |

کمی پایین تر از محل کار من، یعنی نبش چهارراه قصر، کنار یک قصابی که قلم های گوساله ازش می گیریم (فقط) و آن طرف تر یک کله پزی هست که صبح ها به من و دوست جون بعد از کوه و گاهی قبل از کارمان کله پاچه می دهد و کنارترش یک نانوایی هست که تافتون دارد و همیشه شلوغ است، (دقیقن فهمیدید کجا؟ اگر نفهمیدید دوباره بخوانید) یک نانوایی است که قبل ترها نان فانتزی می داد و شیرینی های خشک. چند وقتی است که نان سنگگ بدون یارانه هم می دهد به قیمت 500 تومان.

چندباری که از این نان ها خریدم تجربه های جالبی از نان خوردن به دست آوردم. نانی که بعد از یک هفته ماندن در یخچال هنوز به راحتی قابل خوردن بود. نانی که تا آخرین تکه هایش را می شود خورد. نانی که به اندازه قد من است. نانی که دو رو کنجدی است . نه انقدر برشته که نشود خورد و نه آنقدر خمیر که رو دل کنیم. نانی که نان است و فقط 500 تومان است. نانوایی ای که همیشه خلوت است. مقایسه کنید با نان های یارانه ای...

هرچقدر فکر می کنم مفهوم یارانه را اینجا نمی فهمم. این یارانه چیست که اگر بدهی این همه بلا می بینی. که ندادنش این همه خوب است و داشتنش مایه شلوغی و صف و دل درد و اسراف و هزار تا چیز بد دیگر.

لذت خوردن این نان با یک کاسه از دیزی های دیزی سرای قصر که چند قدم با آن فاصله دارد از هزار تا استیک با پنیر فست فود ترنج و پاستای امیر بیشتر است. امتحان کنید.


پی نوشت: یادم باشد از ترنج و امیر بیشتر برایتان بگویم.


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:5 توسط نجمه |