تبليغاتX
ملخ - می توانیم، اگر بخواهیم یا چگونه هرچقدر پول بدهی آش می خوری.

کمی پایین تر از محل کار من، یعنی نبش چهارراه قصر، کنار یک قصابی که قلم های گوساله ازش می گیریم (فقط) و آن طرف تر یک کله پزی هست که صبح ها به من و دوست جون بعد از کوه و گاهی قبل از کارمان کله پاچه می دهد و کنارترش یک نانوایی هست که تافتون دارد و همیشه شلوغ است، (دقیقن فهمیدید کجا؟ اگر نفهمیدید دوباره بخوانید) یک نانوایی است که قبل ترها نان فانتزی می داد و شیرینی های خشک. چند وقتی است که نان سنگگ بدون یارانه هم می دهد به قیمت 500 تومان.

چندباری که از این نان ها خریدم تجربه های جالبی از نان خوردن به دست آوردم. نانی که بعد از یک هفته ماندن در یخچال هنوز به راحتی قابل خوردن بود. نانی که تا آخرین تکه هایش را می شود خورد. نانی که به اندازه قد من است. نانی که دو رو کنجدی است . نه انقدر برشته که نشود خورد و نه آنقدر خمیر که رو دل کنیم. نانی که نان است و فقط 500 تومان است. نانوایی ای که همیشه خلوت است. مقایسه کنید با نان های یارانه ای...

هرچقدر فکر می کنم مفهوم یارانه را اینجا نمی فهمم. این یارانه چیست که اگر بدهی این همه بلا می بینی. که ندادنش این همه خوب است و داشتنش مایه شلوغی و صف و دل درد و اسراف و هزار تا چیز بد دیگر.

لذت خوردن این نان با یک کاسه از دیزی های دیزی سرای قصر که چند قدم با آن فاصله دارد از هزار تا استیک با پنیر فست فود ترنج و پاستای امیر بیشتر است. امتحان کنید.


پی نوشت: یادم باشد از ترنج و امیر بیشتر برایتان بگویم.


+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 11:5 توسط نجمه |